خرید بک لینک
آنقدر نیست که کلافه شده ام! نمیدانم بونش عادت است یا...یا آن چیزی که فقط و فقط خود می دانم و درون سینه ام پنهانش کرده ام! قطعا همان است. همانی که ضربان قلبم را تندتر از همیشه می کند. آرامش می بخشد به همه ی وجودم. و نه فقط لبانم، بلکه همه ی صورتم، پر می شود از خنده! حالا نیست! من ماندم و افکاری که هج

برچسب: نویسنده: ابوالفضل کوشکی تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 22:23

سرما را حس می کنم. هیچ جوره گرم نخواهم شد!

درونم شعله ور است،

اما سردم!

یخ زده ام!!

دلم می خواهد خود را در گرمای وجودش، آتش زنم! شعله های یخی را از وجودم آب کنم!

بی آن که پا به خانه ی افکارم بگذارم، با چشمان بسته سمتش روم. خود را در آغوشش گم کنم. به آغوشش پناه ببرم و فقط و فقط گرمای وجودش را حس کنم و هیچ نگویم!

سکوت باشد و سکوت باشد و سکوت..


برچسب: نویسنده: ابوالفضل کوشکی تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 17:26

چشم می چرخانم. خبری از مرد گل فروش نیست. نگاهی به فلوت می اندازم و تصویر آن روز من و ریحون، پشت پرده ی چشمانم نمایان می شود. مرد برگه ای را جلوی صورتم گرفته و می گوید: حتما غذاهاش رو امتحان کن خانم زیبا. می گویم کوفته هایش که طعم خوبی ندارد. چشمانش را می بندد و طوری از کوکوسبزی هایش تعریف می کند که

برچسب: نویسنده: ابوالفضل کوشکی تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 3:06

اولین مروارید داره برق میزنه و ما رو به گاز گرفتن تهدید می کنه. آش دندونی آوش خان، شنبه پخته شد و پخش کردنش با خاله ماهی بود. همسایه های عزیز و مهربونمون هم با دیدن تزئین آش، خیلی کش دااااار خندیدن و ماهی رو در آغوش کشیدن. + دوستای نازنینم سلام. اول بگم که خییییییلییییی زیااااد دوستون دارم. متاسفان

برچسب: نویسنده: ابوالفضل کوشکی تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 3:06

صفحه بندی